تبليغاتX
چراغ کش

سرت را بلند کن. به این طناب نگاه کن. به اینکه تا چند لحظه ی دیگر گلویت را فشار خواهد داد.به اینکه حقیقت محض است.

در اول نباید چیزی باشد. کلمه ای نباید باشد که کلمات زاینده ی اتفاقاتی است که در بطن خود می پروراند. هر اتفاق شاخ و برگ تازه ای برای آن است؛ بافته در تار و پود متن.

حالا با دقت پایت را روی چهار پایه بگذار. برای جلوگیری از لرزش پاهایت، نفس عمیق بکش. بگذار هوای تازه ی سحر گاه ریه ات را پر کند.بگذار نسیم، صورت ات را قل قلک دهد. صورتی که تا چند لحظه دیگر از فرط فشار مثل بادکنک بزرگ و بزگ تر می شود. رگ های گردن و صورت ات بیرون می زند و چشمانت را که عهد کرده بودی نگشایی، از حدقه بیرون...

...

صبح بعد از اعدام، مرد از خواب بیدار شد. در حالی که تمام سر و گردن اش به شدت درد می کرد. دهان اش تلخ شده بود. رفت و جلوی آیینه ایستاد.یکدفعه صدای زنگ تلفن بلند شد.

ــ : سلام آقای قاضی. کار محکوم تمام شد! البته ولی دم د اشت منصرف می شد که مانع شدیم!

...

و صد البته جنازه نباید روی خاک بماند!! در هر صورت یک عده باید نان بخورند. شهر بی جنازه یعنی بی حادثه برای رنگین نامه ها، بی قبر برای گور کن، بی مزد برای نعش کش و پزشک قانونی و چند دهک پایین دستی و بغل دستی که از همین راه ارتزاق می کنند...

 نویسنده هم گلیم اش اینقدر سنگین شده که ترجیح می دهد همانجا زیر آب بماند.

نوشته شده توسط هادی بهروز در 87/05/18 ساعت 9:8 | لینک ثابت |
شهر شلوغ بود.مالامال از پوستر و شعار و برنامه های طلایی برای برون رفت از مشکلات اجتماعی.

- مطالعه بفرمایید.اگه تونستید رای ندین!!

آقای ساده پوش چون نوری از کنارم گذشت و برگه های سرشار از شیرینی شعارهای امیدوار کننده و ساده زیستانه ی آقای دکتر را به دستم سپرد.

من اما به هیچ شعاری اعتماد نداشتم به هیچ آدمی. تا رسید به دور فینال و مجادله ی بد و بدتر! از اطراف و اکناف دنیا پیامک رسید که : آقا فردا پای صندوق های رای! فقط هاشمی رفسنجانی!...اگه فلانی بیاد فاتحه ی فرهنگ و ادبیات را باید خواند! فاتحه ی ایران را...!!

من اما بین بد و بدتر هیچ گاه بد را انتخاب نمی کنم. دوست تر دارم بدتر بیاید. دوست تر دارم درجه ی خلوص این مردم را بفهمم. دوست تر دارم آخر ماجرا را ببینم.

راستی بعد از همه چی نون هم داره گرون می شه . انبار کنید!!!

نوشته شده توسط هادی بهروز در 87/03/19 ساعت 11:21 | لینک ثابت |
از این پیاده روی باریک همیشه بوی تازه ی باغ می آید.  بوی شب های عمیق قدم زدن و رسیدن تا کنار پل فلزی. بوی سیگار که از کنار انگشت ها و زاویه ی بینی بالا می رود و در فرهای سیاه موهام  می پیچید. هوس داغ بوسه می افتدبه جانم. تا از آن سوی رودخانه خشک کارگرها هورا بکشند و برای مان دست تکان دهند... 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط هادی بهروز در 87/02/20 ساعت 0:58 | لینک ثابت |
زادگاه من تبعيدگاهی است در جزيره فارور. زمانی که من با چراغی از تاريکی در راه می ايستم و روزگار رفته را توی باغچه ی کوچک کنار پاسگاه می کارم.  و تنها مانوس من ستاره های آسمانند و رویای همیشه گی پری. که زمانی از دل آبی دریا پا به ماسه های ساحل بگذارد و مرا غرق در بی نیازی کند.
نوشته شده توسط هادی بهروز در 86/10/26 ساعت 2:11 | لینک ثابت |
من همین جام!! پشت پنجره های شب!!

عادت کردم که از سرما نلرزم..از تاریکی نترسم..از نگاه تو هم...!! دوست دارم سریع ترین داستان دنیا رو تو یک لحظه بخونم از چشات!! بدجوری هوای حافظانه کردم .. کجای کارم؟؟ کجای این متن؟ شب داغونه پر از جنازه هایی که من از پا انداختم. از چند تا دیوار بالا رفتم تا به آسمون هفتم شهر قصه ها برسم؟! من انگار بد جوری به کله ام زده!!نه؟؟!

نوشته شده توسط هادی بهروز در 85/10/26 ساعت 14:50 | لینک ثابت |
شب سردیه نه؟

امروز بین کلی کتاب دست و پا می زدم.چه حیف که همشون ماله دو سه سال پیش بودن!!! راستی خیلی از نشر ها هم شرکت نکردن!! حق دارند با این هرکی هر کی!! ما دلخوشیم با یکی دو کتاب از بورخس و مارکز..که همیشه مانا هستند و جاری!!

نمایشگاه سالانه ی کتاب شیراز به هر ترتیب شروع شد!! قرار شد یه مشت بن خرید هم به ما بدهن!؟؟ البته قول های دیگه ای هم دادن!! سینه مون به هم ریخته..بد سرمایی به جونمون افتاده... دوست ندارم مریض باشم! همیشه از آدم های له بدم میو مده!!! دلم هوای بندر و دریا کرده ..هوای شبای مهتابی دریا..بندر گنگ..دولاب..هنگام..سلخ. راستی دلم می خواد یه بار دیگه سرباز بودم و به خاطر شیطنت تبعید می شدم به جزیره فارور...!!! روزای ماهی!!سیگار ونیستون خط ریز و لنج...

نوشته شده توسط هادی بهروز در 85/10/15 ساعت 23:18 | لینک ثابت |

سیب زمینی ها را خلال می کنم و بعد از آبکش کردن می ریزم توی روغن که حالا از شدت حرارت جلز و ولز می کند. می خواهم تو را صدا بزنم که دستم می گیرد به لبه ی اجاق گاز و ... ادبیات!!

آخه اگه آشپزخونه که موضوع مهمی شده برای خیلی ها ادبیات غالبه.. پس بی بی ما آخر تمام این مباحثه!! به هر حال به آدمای بی عرضه ی کپی بردار که نمی شه زیاد هم خرده گرفت. ولی !!؟  بالام جان اینا که می نویسی دستور آب زیپوو یا فوقش آبگوشت بز باشه!! آره...

...........

اشاره کن که بشکفم حتی در این یخ بستگی...

                  ازاین ترانه سوزی و در این غزل شکستگی

نوشته شده توسط هادی بهروز در 85/09/25 ساعت 23:2 | لینک ثابت |
خیلی ها اعتراض کردن!! ولی می گن که سفرش داره حتمی می شه! بالاخره خداوندگار رئالیسم جادویی هم پاش به ایران باز می شه! این خبر دیگه تو تمام اینترنت و محافل ادبی و غیر ادبی پیچیده. حالا من نمی دونم حضرات با اون همه ضد فرهنگ بازی هاشون می خوان از این آب گل آلود چه نهنگی رو صید کنن؟!

نشر کتاب راکد مونده یا اگه آماری هم هست مربوط می شه به یه سری کتاب های خاص!! گرفتن مجوز چاپ کار حضرت فیله! برخوردهای قرون وسطایی با اهالی کلمه و کتاب!!

از طرف یونسکو شیراز به عنوان دومین شهر ادبیات جهان شناخته شد!! حالو روز ادبیات تو این شهر از چه قراره!؟ نویسندهاش چه می کنن؟! چقدر به اونا بها داده شده یا می شه؟! مگر نه اینکه تمام نویسندهاش مرتد و کافرند!!؟ شاعراش هم که واویلا!! راستی امان از شهر پر شاعر!!

وخیلی از حرف های نگفته که جای گفتنش نیست!!

با تمام این حرف ها و دغدغه ها چشم انتظار اومدنتیم حضرت مارکز

 

نوشته شده توسط هادی بهروز در 85/09/06 ساعت 0:16 | لینک ثابت |
سلام:

 چی می خوای بنویسی؟ 

ـ به هر حال یه چیزی میشه دیگه !!                                                                             

یه دوسه ساعتی هست که می خوام بنویسمت ولی انگار راه نمی دی؟! آخه تو رو تو کدوم کلمه جا گذاشتم؟ تو سطر های کدوم متن؟! گاه و بی گاه خودت را می لولانی و سرک می کشی!!

....................

راستی پدر خوانده رو دوست می دارم!! هنوز مو به تنم سیخ می شه هر وقت می بینمش..

نوشته شده توسط هادی بهروز در 85/09/03 ساعت 22:38 | لینک ثابت |
رفته بودیم که سند کمپانی ماشین را پس از چند دست چرخش بگیریم که خودمان را توی هرکی به هرکی تهران یافتیم!! جماعت خناس و ماشین های لولیده درهم..رنگهای تیره رنگ های دلگیر.. هوای دلتنگ بارانی..شهری بدون شهریت.. بی احساس.. چشمان دکمه ای!! چقدر شیراز را دوست تر دارم. با آن لهجه ی بی حال و کشدار!!

کباب هم بود مثل خیلی چیزهای دیگر!

سرو گردن شکستیم از بی خوابی..اتوبوس و همیرا و هایده و جواد یساری!!

دم شیراز گرم با دروازه ی قرآنش که به یادم می آورد سر سبزی و طراوت کلمه زارهاش.

نوشته شده توسط هادی بهروز در 85/08/10 ساعت 21:0 | لینک ثابت |