...روزاي من درگير تنهايي شده
تنها مدارا مي كنيم / دنيا عجب جايي شده؟؟!
هر شب تو روياي خودم آغوش تو تن مي كنم
آينده ي اين خونه رو با شمع روشن مي كنم!
............
شبگرد تنها را چه به فرياد؟ شب گرد بايد آرام و خفه ناله كند. جوري كه گوش هايش هم نشنود. با نگاه بخواند و تو از نگاهش بخواني! لحظه ي مرگ را آهسته و آرام بخواند. لحظه ي با غم بودن را...
وقتي از شجريان حرف مي زنيم، از كه حرف مي زنيم...
سخن از صداي دلنشين تنها نيست؛ كه تنها او مي تواند يا بتواند. سخن از فرياد فرو خورده ي تاريخ ايران است. صداي فرهنگ، عدالت خواهي و شيدايي نسل هاي ايراني است. چه بسيار خوش صداترين هايي كه در اعصار مختلف اين مرز و بوم، آمده اند و نوا و گوشه اي از خود به جا گذاشته و چهره در نقاب خاك كشيده اند. و تنها خاك اين سرزمين، مي تواند گواهي اين مدعا باشد كه در تمام عمر چند هزار ساله ي خود( كه اقوام مختلف ايراني را در خود جاي داده) صدايي به ژرفاي ناب نواي محمد رضا شجريان به خود نديده. صدايي كه ما را به اعماق مي برد و در حسي مشترك با خويش و با قلم جان شاعر، به كشف يك پرده از اوضاع سياسي، اجتماعي و فرهنگي ايران نايل مي كند. نوري در اعماق تاريك تاريخ ايران. حس مشتركي كه بارها و بارها با حافظ، سعدي، مولانا،عطار و بابا طاهر عريان داشته و داريم. در اين احساس خون و خونريزي و زمام قدار و جبار به چالش كشيده مي شود و به جاي تمام پليدي ها، سخن زيباي عشق را جايگزين كرده، به عالم هديه مي كند. به گفته ي ديگر جناب شجريان صداي تا ابد زنده ي فرهنگ و ادبيات ايران است و بازگو كننده ي مانيفست عشق و حس دوست داشتن از نوع ميهني است. ايشان به جاي تير و تركش و گلوله؛ گل مي نشاند و به جاي رجز خواني و پرخاش، از محبت و گلگفت و شنيد مي گويد. ساز كوك صداي او ما را به يكدلي و همسرايي با هم دعوت مي كند. به بودن ها و گذشتن از نفي كردن ها و نديدن ها.
متاسفانه در دوره اي كه فرهنگ ايران به مراتب آسيب پذيرتر از تمام ادوار تاريخي ايران است؛ با بي سوادي و عدم آشنايي بعضي، مي خواهند اين روزنه ي نور، تبديل به تاريكي و جهالت شود. جهالتي محض از نوع چنگيزي! اينان فقط دنباله روي كور و واپس خور نابخردان مروج تباهي زمان خود هستند؛ كه نه ايران براي شان مهم است، نه گذشته ي فرهنگي، ونه حتي اسلامي كه دم از قيمي آن را مي زنند. البته پخش نشدن مناجات و ربناي ازلي و ابدي استاد در ماه رمضان، ملاكي بر بي ديني اين قوم نيست و مبناي ريشه اي تري دارد. بايد متذكر شوم كه افطار تمام ماه هاي رمضان، در گرو اين سياق از مناجات است و هيچ صدايي به اين لحن بهشتي نخواهد رسيد. اين هم يكي از آن احساس هاي مشتركي است كه ما از كودكي تا پيري با ايشان و خداوند عزو جل داشته و خواهيم داشت. بهشت با صداي او آغاز مي شود.
آدم واره هاي آهني، نه اينكه سواد شنيدن اين صدا راندارند! خيال مي كنند كه ايشان هميشه از جناب حافظ خوانده اند. و او را به دلیل انتخاب و اجرای شعر (( تفنگت را زمین بگذار)) اثر ساده و صمیمی فریدون مشیری باعث و بانی رنجش خاطر روح جناب حافظ در گور می دانند. تو گويي هيچ شاعر ديگري در اين مرز و بوم پانگرفته و شعري نسروده! جالب است به ايشان بگويم كه شجريان بارها از اشعار معاصر خوانده و باز هم خواهند خواند. نمونه: مهدي اخوان ثالث و استاد مشيري و مشفق كاشاني و... كه به زبان حال مردمي باشد، از جنس دوست دار ادبيات. و اين خصيصه را با هيچ ابزار و داغ و درفشي، نمي توان از آنها ستاند.
حالا بعد از اين غوغا و آتشباري كه سياه دلان عرصه ي((توفيق)) از خود بروز داده اند، صداي بهشتي كهن ديار ايران، دوباره همه را به آرامش و گفتمان، ترغيب و تشويق مي كند. تئوري جاودان عشق و عدم برادر كشي!!
رجوع به عقلانيت و دوري از هرآنچه انسان و انسانيت را لكه دار مي كند.و اين درد مشتركي است...
تفنگت را زمين بگذار!
تفنگت را زمين بگذار!
كه من بيزارم از ديدار اين خونبار ناهنجار
تفنگ دست تو يعني
زبان آتش و آهن
من اما پيش اين اهريمني ابزار بنيان كن
ندارم جز
زبان دل
زبان دل
دلي لبريز از مهر
تو/ اي
با دوستي دشمن!
زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونريزي ست
زبان قهر چنگيزي ست
بيا بنشين/ بگو بشنو
بگو بشنو/ سخن
شايد
فروغ آدميت
راه در قلب تو بگشايد
برادر! اي برادر!
گر كه مي خواني مرا بنشي / برادر وار
تفنگت را زمين بگذار!
تفنگت را زمين بگذار!
تا از جسم تو
اين ديو انسان كش
برون آيد
تو از آيين انساني چه مي داني/ چه مي داني؟
اگر جان را خدا دادست
چرا بايد تو بستاني؟؟
چرا بايد
كه با يك لحظه ي غفلت،
اين برادر را
به خاك و خون بغلتاني؟!
گرفتم در همه احوال
حق گويي و حق جويي
و حق با توست
ولي حق را/ برادر جان
به زور اين زبان نافهم آتشبار
نبايد جست
اگر اين بار
شد
وجدان خواب آلوده ات
بيدار
تفنگت را زمين بگذار!
تفنگت را زمين بگذار!

داني كه چنگ و عود چه تقرير مي كند؟؟؟
...
كي اين قوم رجاله ي خدا نترس سَقّط مي شوند نمي دانم؟!!
....
در زندگي سگي ، سگ ها براي از ميدان بيرون راندن سگ نر ضعيف تر و يا به رخ كشيدن قدرت شان، پس از زدو خورد و چنگ و دندان، به جسم نيمه جان نرينه ي ديگر تجاوز مي كنند!!( بدون شرح)
...
بخت برگشته هاي دادگاه هاي اخير كه بندگان خدا عددي نيستند. در اين دستگاه حتي هيتلر و استالين و پينوشه هم كه بودند ظرف همان دو روز اوليه والبته با توجه به مداراي زندان بان و بازجو و شرافت آن ها و فضاي بسيار مناسب سلول ها براي روشن گري... آن ها به اشتباهات و گناه هان خود پي برده و به از آقايان موسوي و كروبي برائت مي جستند. و صد البته خواستار پاسخ گويي آقايان مو...و كر... مي شدند. البته حتما براي حضرت هيتلر به خاطر كوره هايي كه هيچ كدام از يهوديان را نسوزاند، يك سري تفريحات ( از نوع جنسي) در نظر گرفته مي شود.
چه صداي استاد آواز ايران، محمد رضا شجريان پخش بشود چه نه! افطار تمام ماه رمضان ها، در بند ربناي ازلي و ابدي ايشان است.
وچه خوش مي گويد: اين دهان بستي...دهاني باز شد!!!
من به فكر خستگي هاي پر پرنده هام...تو بزن تبر بزن...
من به فكر غربت مسافرام... آخرين ضربه رو محكم تر بزن...
...
رقص نرم دستت اي تبر به دست... با هجوم تبر گشنه و سخت
آخرين تصوير تلخ بودنه... توي ذهن سبز آخرين درخت
حالا تو شمارش ثانيه ها / كوبه هاي بي امون تبره
تبري كه دشمن هميشه ي اين درخت محكم و تناوره
...
من به فكر خستگي هاي پر پرنده هام...تو بزن تبر بزن...
من به فكر غربت مسافرام... آخرين ضربه رو محكم تر بزن...
.
.
آخرين ضربه رو محكم تر بزن...
بي واسه بايد گفت، بي ادعا بايد شنيد و بي چشمداشت؛ ديد. تمام اين روزها را ديده ام؛ بي آنكه چيزي گفته باشم. ولي يك روز بايد برسد. روزي كه نترس بنشينم و چشم در چشم بگويم هرآنچه را كه بايد. و كتابت كنم، نسل در نسل. كه مردمان وآيندگان را بسان خود درگير خرافه و جهل وا نگذارم. چنان ارث تباه پدرانمان براي ما كه در اين حد هم ناخلف پسراني هستيم لاكردار!! يك روز بايد بي پرده و حجاب سخن گفت و نهراسيد. بايد از درد مشترك ايراني بودن گفت.. از يوغ استثمار تاريخي مان. از استبداد صغير و كبير.. از زشتي قوم رجاله ي سياه تبار. از ته سلسله ي وامانده در فريب و ريا!! براي اين همه بايد نوشت . بايد بيدار بود و از رنج برده و كام صدا فرو خورده گفت. از گلوهاي گلوله خورده و گل هاي پرپر. از گاز اشك آور و اشك مادران جوان داده. از انگشت اشاره و تهمت . از قدرتي كه باعث فساد است از فسادي كه به اسم مقدس دين چنان گنداب در حلق ضعيف مردم فرو مي رود.
کجا رفت تاثیر سوز دعا...؟؟
نقابت را بردار. اين خود تو است. تويي كه خودش را در تو جا داده.

راستی گوجه هم چیز بدی نیست!!
که تمام بعدظهر زیبایت را سخت قدم بزنی تا جان از چرکدان ات بزند بیرون. و به چیزی نیندیشی و لبخند ها را نبینی و بشوی انگشت اشاره ی مردم.. انگشتان ات را به دیواره ها بمالی به درخت به صدای بوق ماشین ها به ایست به گوساله های سیخ سیخی که می خواهند مست کنند و تمام پیچ و خم های سال گاو را ماغ بکشند. به سنگ گچسار گرفته ی مستراح!!
همه چیز را شکل تنبیه. همه را شکل تو مثل خودم.. مثل باران که نبارید و رفت..
... پسین دلگیر شهر را با آمدن یواش رضا به شور کلمه می نشینیم و بی شعور شاعرانه از هرآنچه می خواهیم می گوییم . بی هراس از چکمه و قبه و خشاب. رضا هنوز بوی شراب شیراز می دهد. بوی تلخ شراب. شعر را باید با صدای خفیف او شنید با نوای نرم حادثه! که از روزنه های نور و پروانه های فراریش می خواند. از پیکر سپید غزل.. از رد داغ خون.
این ها مرا برای لحظاتی از خود بی خود می کند. از بند دنیا رها شده پاچه ی شلوارم را بالا می گیرم و از میان جریان بی رمق آب در حاشیه ی پیاده رو رد می شوم . بی اختیار هر چه پیش آید خوش آید.
