تبليغاتX
چراغ کش

متاسفم براي خون و مرگ و تباهي...

ناچار به مرگ تن می دهیم

تا آرامش و روشنایی و سکون/

مرگ پایان کبوتر است

نیازی نیست پرواز را بخاطر بسپاری!

اینجا پر است از پروازهای جوانی که به سمت سیاهی اوج می گیرند

که با رویای آزادی

خود را محکم به شیشه بکوبد

...

مرگ پایان همه ی این ها است

پایان دنیای شیشه ای آدمهای خوب

                                    آدمهای بد

                                        آدمهای زشت

...

مرا به رویای نخلستان دعوت کن

به نوای خالو حسین دشتی

که بنشیند و مادر مرده وار شروه بخواند

و برای اولین بار

دوباره قاه قاه بخندیم و اشک از چشم هامان سرازیر شود

که: بودن یا مردن؟؟ مسئله رییس علی کدام بود؟!

نوشته شده توسط هادی بهروز در 88/11/21 ساعت 0:34 | لینک ثابت |

 

 روح جنگل سیاه با دست شاخه هاش داره/

روحمو از من می گیره

تا یه لحظه می مونم جغدا تو گوش هم می گن:

                                     پلنگ زخمی..می میره!

راه رفتن دیگه نیست/ حجله ی پوسیدن من

                                                     جنگل پیره!

 

صداي زنجير تو گوشم مي خونه/

تو داري از قافله دور مي موني

سرتو خم كن تا درا وا بشن/

تا بگي نه! پشت كنكور مي موني

تو اين دريا نمي خوام ، نهنگ كوري باشم...

 ...................................................................................................

 اين همه اون دستاتو بالا و پايين نكن

لب بچه ماهي رو با قلاب خونين نكن

ماهي گير/

               ماهي گير

اشك اين بچه ماهي توي آوارا پيداست

فرياد اون سوي آب يه فرياد بي صداست

بذار تا بچه گي رو بذاره اون پشت سر

بتونه عاشق بشه، وقتي مي شه بزرگ تر

ماهي گير/

              ماهي گير

ببين بازي كردنش پر از شوق موندنه

زندگي رو خواستن و مرگ و از خود روندنه

خونه ي اون رودخونه است ،

                    دريا براش يه روياست

                          بزرگترين آرزوش، رسيدن به درياست

تابيدن آفتاب و رو پولكاش دوست داره

دنيا براش قشنگه، وقتي بارون مي باره

ماهي گير/

           ماهي گير...

نوشته شده توسط هادی بهروز در 88/11/04 ساعت 1:5 | لینک ثابت |

از اين سموم كه به طرف بوستان آيد

عجب كه بوي گلي هست و عطرنسترني

...

به صبر كوش تو اي دل كه حق رها نكند

 چنين عزيز نگيني به دست اهرمني

...

علاج درد تبه شد در اين بلا حافظ

كجاست فكر حكيمي و راي برهمني

.............................

نمي خوام چيز بيشتري بگم!

نوشته شده توسط هادی بهروز در 88/10/22 ساعت 0:33 | لینک ثابت |

وقتي از شجريان حرف مي زنيم، از كه حرف مي زنيم...

 

سخن از صداي دلنشين تنها نيست؛ كه تنها او مي تواند يا بتواند. سخن از فرياد فرو خورده ي تاريخ ايران است. صداي فرهنگ، عدالت خواهي و شيدايي نسل هاي ايراني است.  چه بسيار خوش صداترين هايي كه در اعصار مختلف اين مرز و بوم، آمده اند و نوا و گوشه اي از خود به جا گذاشته و چهره در نقاب خاك كشيده اند. و تنها خاك اين سرزمين، مي تواند گواهي اين مدعا باشد كه در تمام عمر چند هزار ساله ي خود( كه اقوام مختلف ايراني را در خود جاي داده) صدايي به ژرفاي ناب نواي محمد رضا شجريان به خود نديده. صدايي كه ما را به اعماق مي برد و در حسي مشترك با خويش و با قلم جان شاعر، به كشف يك پرده از اوضاع سياسي، اجتماعي و فرهنگي ايران  نايل مي كند. نوري در اعماق تاريك تاريخ ايران. حس مشتركي كه بارها و بارها با حافظ، سعدي، مولانا،عطار و بابا طاهر عريان داشته و داريم. در اين احساس خون و خونريزي و زمام قدار و جبار به چالش كشيده مي شود و به جاي تمام پليدي ها، سخن زيباي عشق را جايگزين كرده، به عالم هديه مي كند. به گفته ي ديگر جناب شجريان صداي تا ابد زنده ي فرهنگ و ادبيات ايران است و بازگو كننده ي مانيفست عشق و حس دوست داشتن از نوع ميهني است. ايشان به جاي تير و تركش و گلوله؛ گل مي نشاند و به جاي رجز خواني و پرخاش، از محبت و گلگفت و شنيد مي گويد. ساز كوك صداي او ما را به يكدلي و همسرايي با هم دعوت مي كند. به بودن ها و گذشتن از نفي كردن ها و نديدن ها.

 

متاسفانه در دوره اي كه فرهنگ ايران به مراتب آسيب پذيرتر از تمام ادوار تاريخي ايران است؛ با بي سوادي و عدم آشنايي بعضي، مي خواهند اين روزنه ي نور، تبديل به تاريكي و جهالت شود. جهالتي محض از نوع چنگيزي! اينان فقط دنباله روي كور و واپس خور نابخردان مروج تباهي زمان خود هستند؛ كه نه ايران براي شان مهم است، نه گذشته ي فرهنگي، ونه حتي اسلامي كه دم از قيمي آن را مي زنند. البته پخش نشدن مناجات و ربناي ازلي و ابدي استاد در ماه رمضان، ملاكي بر بي ديني اين قوم نيست و مبناي ريشه اي تري دارد. بايد متذكر شوم كه افطار تمام ماه هاي رمضان، در گرو اين سياق از مناجات است و هيچ صدايي به اين لحن بهشتي نخواهد رسيد. اين هم يكي از آن احساس هاي مشتركي است كه ما از كودكي تا پيري با ايشان و خداوند عزو جل داشته و خواهيم داشت. بهشت با صداي او آغاز مي شود.

آدم واره هاي آهني، نه اينكه سواد شنيدن اين صدا راندارند! خيال مي كنند كه ايشان هميشه از جناب حافظ خوانده اند. و او را به دلیل انتخاب و اجرای شعر (( تفنگت را زمین بگذار)) اثر ساده و صمیمی فریدون مشیری باعث و بانی رنجش خاطر روح جناب حافظ در گور می دانند. تو گويي هيچ شاعر ديگري در اين مرز و بوم پانگرفته و شعري نسروده! جالب است به ايشان بگويم كه شجريان بارها از اشعار معاصر خوانده و باز هم خواهند خواند. نمونه: مهدي اخوان ثالث و استاد مشيري و مشفق كاشاني و... كه به زبان حال مردمي باشد، از جنس دوست دار ادبيات. و اين خصيصه را با هيچ ابزار و داغ و درفشي، نمي توان از آنها ستاند.

حالا بعد از اين غوغا و آتشباري كه سياه دلان عرصه ي((توفيق)) از خود بروز داده اند، صداي بهشتي كهن ديار ايران، دوباره همه را به آرامش و گفتمان، ترغيب و تشويق مي كند. تئوري جاودان عشق و عدم برادر كشي!!

رجوع به عقلانيت و دوري از هرآنچه انسان و انسانيت را لكه دار مي كند.و اين درد مشتركي است...

 

تفنگت را زمين بگذار!

تفنگت را زمين بگذار!

كه من بيزارم از ديدار اين خونبار ناهنجار

تفنگ دست تو يعني

زبان آتش و آهن

من اما پيش اين اهريمني ابزار بنيان كن

ندارم جز

            زبان دل

                        زبان دل

دلي لبريز از مهر

تو/ اي

با دوستي دشمن!

 

زبان آتش و آهن

زبان خشم و خونريزي ست

زبان قهر چنگيزي ست

بيا بنشين/ بگو بشنو

بگو بشنو/ سخن

                   شايد

فروغ آدميت

راه در قلب تو بگشايد

برادر! اي برادر!

گر كه مي خواني مرا بنشي / برادر وار

تفنگت را زمين بگذار!

تفنگت را زمين بگذار!

تا از جسم تو

اين ديو انسان كش

برون آيد

 

تو از آيين انساني چه مي داني/ چه مي داني؟

اگر جان را خدا دادست

چرا بايد تو بستاني؟؟

چرا بايد

كه با يك لحظه ي غفلت،

اين برادر را

به خاك و خون بغلتاني؟!

 

گرفتم در همه احوال

حق گويي و حق جويي

و حق با توست

ولي حق را/ برادر جان

به زور اين زبان نافهم آتشبار

نبايد جست

 

اگر اين بار

              شد

وجدان خواب آلوده ات

                             بيدار

تفنگت را زمين بگذار!

تفنگت را زمين بگذار!

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط هادی بهروز در 88/07/09 ساعت 23:2 | لینک ثابت |
چه اهمیت دارد اشک. چه اهمیت دارد باد.اینجا همه چیز شبیه به هم شده . مثلا خود من. می خواهم شبیه به تو باشم. شکل تنبیه! 

که تمام بعدظهر زیبایت را سخت قدم بزنی تا جان از چرکدان ات بزند بیرون. و به چیزی نیندیشی و لبخند ها را نبینی و بشوی انگشت اشاره ی مردم.. انگشتان ات را به دیواره ها بمالی به درخت به صدای بوق ماشین ها به ایست به گوساله های سیخ سیخی که می خواهند مست کنند و تمام پیچ و خم های سال گاو را ماغ بکشند. به سنگ گچسار گرفته ی مستراح!!

همه چیز را شکل تنبیه. همه را شکل تو مثل خودم.. مثل باران که نبارید و رفت..

... پسین دلگیر شهر را با آمدن یواش رضا به شور کلمه می نشینیم و بی شعور شاعرانه از هرآنچه می خواهیم می گوییم . بی هراس از چکمه و قبه و خشاب. رضا هنوز بوی شراب شیراز می دهد. بوی تلخ شراب. شعر را باید با صدای خفیف او شنید با نوای نرم حادثه! که از روزنه های نور و پروانه های فراریش می خواند. از پیکر سپید غزل.. از رد داغ خون.

این ها مرا برای لحظاتی از خود بی خود می کند. از بند دنیا رها شده پاچه ی شلوارم را بالا می گیرم و از میان جریان بی رمق آب در حاشیه ی پیاده رو رد می شوم . بی اختیار هر چه پیش آید خوش آید.

نوشته شده توسط هادی بهروز در 88/01/08 ساعت 22:1 | لینک ثابت |

ایستاده ام رو به دیوار...

دست در دست انتظار

 

نوشته شده توسط هادی بهروز در 87/11/26 ساعت 12:12 | لینک ثابت |
هوای نه چندان سرد دی ماه است و من همچنان در گیر یک فکر همیشه و همه وقت! نرمه بادی خودش را به شیشه می مالد. اتاق پر شده از عطر بابونه و پریسا. پنجره را که باز می کنم .. شیراز خودش را به فضای اتاقم تحمیل می کند و همه چیز را هم رنگ خود می کند...

...

با خبر شدم رفیق سعید بردستانی با چاپ دوم "هیچ" یک بار دیگر به صحنه ی بازار کتاب و کتاب خوانی برگشته. خواندن داستان های کوتاه و جذاب این کتاب را که حاوی نکات ظریفی از دیار اسرار آمیز جنوب است را به دوستان توصیه می کنم.

این هم متن خبر:

به گزارش خبرگزار آتی‌بان: چاپ دوم مجموعه داستان "هیچ" اثر سعید بردستانی، داستان نویس ايراني روانه‌ی بازار کتاب شد.

این کتاب به تازه‌گی توسط نشر ققنوس در تهران  به چاپ دوم رسیده و  مشتمل بر هشت داستان کوتاه است. این داستان‌ها، دخیل بر دستار شروه، آتش ته نشین، بلوط های به گل نشسته، در مادیان، تشنه چای، دست ما کوتاه، سردِ سنگین و زمزمه های آتش دوشیزه نام دارند.

مجموعه داستان "هیچ" اولین بار در سال گذشته توسط همین ناشر منتشر شد و توانست در همان سال عناوینی چند به خود اختصاص دهد؛ از جمله نامزدی مجموعه داستان اول جایزه گلشیری. داستان "زمزمه های آتش دوشیزه" از همین کتاب نیز سال گذشته جزء بهترین داستان‌های سال انتخاب شد.

به گفته‌ی "فرشید جان احمدیان" در کتاب فرهنگ داستان نویسی بوشهر، «کوتاه نویسی و ایجاز یکی از ویژگی‌های داستان‌های بردستانی بوده، وی از توضیح و تفسیر دوری کرده و تلاش می‌کند تصویری از موقعیت‌ها را ارايه دهد، بر همین اساس داستان‌های وی از حواشی به دور هستند.» این پژوهشگر هم چنین بومی گرایی، بازی زبانی و فضای وهم آلود را از دیگر ویژگی‌های داستان های این مجموعه می داند.

چاپ دوم مجموعه داستان "هیچ" در قطع شومیز با تیراژ 1100 نسخه و با قیمت 1300 تومان در فروشگاه نشر ققنوس و  کتابفروشی‌های سراسر کشور  قابل  دسترسی علاقه‌مندان به ادبیات داستانی ایران است.

با هم بخشی از داستان اول کتاب با عنوان «دخیل بر دستار شروه» را می‌خوانیم:

«اگر گربه سياهي كه شايد گربه نباشد، چندك بزند توي سياهي و كسي كاري به كارش نداشته باشد، هيچ؛ اما اگر دخترك شيطاني با سنگ بزندش، آن وقت است كه زليخا كور مي‌شود و بايد كوچه‌اي كه نصفش را با چشم آمده، نصف ديگرش را بي‌چشم برود، تازه اگر سر راه به كند كٍُِنار پرجني نخورد، يا شكم آماسيدة ديواري، يا دو سه رگ خشتمال تنوري يا... . و اين مي‌رود تا روزگاري كه زليخا زمينگير شود و به كنج نمور خانة برادر خو كند و پسين‌ها تنگ غروب دستش را به دست گرم و لطيف دختر برادر بدهد و هنوز عمه نشده بي‌بي شود، حتي اگر اين كار را بلد نباشد. و اين خيلي زود است براي زليخا، خيلي زود. اين را هيچ كس نمي‌داند، اگر هم بداند هيچ كاري از دستش برنمي‌آيد.»

 

آشنایی با نویسنده:

سعید بردستانی  در سال 1357 در خرمشهر به دنیا آمده، اما اصالتا اهل "دیر" است و با شروع جنگ نیز به همراه خانواده به زادگاه پدری‌اش مهاجرت می‌کند. وی در سال 1381 موفق به اخذ لیسانس در رشته‌ی مهندسی ماشین آلات کشاورزی می‌شود. این نویسنده از نوجوانی شعر می‌سروده ولی پس از مدتی به داستان نویسی روی می‌آورد، تا‌کنون داستان‌های وی در نشریات مختلف به چاپ رسیده‌اند. بردستانی هم اکنون در سمت تهیه کنندگی‌، کارگردانی و نویسندگی، برنامه‌ی ادبی «عطر تازه» را هر چهارشنبه از شبکه استانی مرکز بوشهر به روی آنتن می‌برد.

نوشته شده توسط هادی بهروز در 87/10/09 ساعت 10:56 | لینک ثابت |

امروز که ۲۲آذز ماه است، می خواهم یک اعتراف سنگین داشته باشم.

می خواهم از عشق بگویم. از داستانی که در دستان خاک مانده. از بودن ـ ماندن.

چشم هایت را که باز می کنی، رنگ و لعاب همه چیز عوض شده؛ بیماری!

تنها از ردیف کاج ها می گذری. از راسته ی کوه بالا می روی و آغوش

می گشایی. شیراز هم اندازه ی آغوش باز تواست.

شیرازه ی کار از دستانت در می رود. اربده می کشی. آواز می خوانی.

می خندی..گاهی البته گریه!

باران که می شوی؛ می باری. بر کوهسار می باری. بر دشت هی می باری

و از گوشه ی لب هات شیراز می چکد...

 

نوشته شده توسط هادی بهروز در 87/09/22 ساعت 10:8 | لینک ثابت |

باران آمد!! سر زده و بی بهانه. غریبه نبود؛ روزها بود که همه  چشم انتظار بودیم. من ، پیرمرد بقال سر کوچه، پسر شاعر همسایه؛ که بی خود شده و بی اختیار توی خیابان خلوت و دلباز مان قدم بزنیم و لبخند.من به تشنگی زمین، بقال به  علف و شیر و ماست، پسر به عاشقانه ای جان دار فکر می کند.

ما هر سه یک تن ایم. تنی که دوست دار آمدن باران است. به هر دلیل و بی هر پیش فکر.

 روزهای باران حافظیه را دوست دارم. روزهای خوب خاطره.

نوشته شده توسط هادی بهروز در 87/08/10 ساعت 11:13 | لینک ثابت |
حالا که اینجا تنها آرمیده ام. و بوی تند و تلخ ته سیگار ..خاموش ..توی استکان چای آزارم نمی دهد. حالا که دیگر هیچ آب دهانی برایم نمانده که روی ایستگاه پل فلزی بایستم و با قدرت به دهان خشک رودخانه تف کنم. حالا...

بگذار از میان کاغذ های پهن کف اتاق ..کلمه ای را شبیه دوستت دارم جوانه بزنم. تا بروید و از سر انگشت هام نور بگیرد و بالا رود. چونان پیچک خشک بی صدای ..در انتظار بهار

قبله ی دعا همین نزدیکی های فراموش شده است. همین حوالی که پشت پدر سوختگی ابرها   مات شده .

برهنه زیر ستاره ها دراز می کشم. می خواهم طرح یک چشم بریزم. چشمی که بین دب اکبر و اصغر است. و فقط باید آنها را به هم ربط بدهی و از میان حروف ربط .. خواسته های خودت را در یابی. بی هراس از دشنه های تشنه ی نقش بسته در اطراف...

به خودت نگاه کن. به ساز رقصان توی دستت. به مخروط توهم سیگار و دود که از لابه لای انگشت و مو هات بالا می روند و در اطراف محو می شوند.

نوشته شده توسط هادی بهروز در 87/06/15 ساعت 11:2 | لینک ثابت |